سيد محمد دامادى
90
شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )
مىكنم جهد تا بپوشم حال * ديده با اشك بر نمىآيد بننالم ز هيچ بدروزى * كِم از آن بد ، بتر نمىآيد روز بگذشت و هم نيامد يار * تو چه گويى ؟ مگر نمىآيد اين همه يا ربِ سحرگاهى * خود يكى كارگر نمىآيد ( 97 ) عشقبازى با چو تو يارى خوش است * جان فدا كردن تو را كارى خوش است عاشقى گر خود همه دردِ دلست * دردِ دل از چون تو دلدارى خوش است بست خورشيد ، از تو زنّارى ز كُفر * گر همه كفرست ، زنّارى خوش است گفتم از هجرِ تو ، جانم رفت ، گفت : * گو به دوزخ ، نار تو نارى خوش است گويد آرى چون بخواهم بوسهيى * گر دروغست ارنه اين آرى خوش است گفتمش دل باز ده ، گفتا كدام * خشك ريشه چون تو طرّارى خوش است ( 98 ) عشقت اى دوست مرا همنفس است * بىتو بر من همه عالَم ، قفس است حلقهء زلفِ تو ، دل مىگيرد * در شبِ زلفِ تو حلقه عَسَس است من ز عشقِ تو كجا بگريزم * كاشكم از پيش و غمِ تو ز پس است غمِ تو مىخورم و مىگريم * چون به اشكى و غمى دسترس است مرگ ، نزديك به من چونان شد * كه ميانِ من و او ، يك نفس است هر كه گويد كه فلان را بنواز * گويى از خشم ، فلان خود چه كس است ؟ خشم و دشنام تو درمىبايد * طعنهء دشمنم آخر نه بس است ؟ ( 99 ) اگر رخت از جهان بيرون نهى ، به * ازين تردامنان ، گر وارهى به تماشاگاهِ جانت ، بس فراخ است * اگر زين تنگنا بيرون جهى به گلِ اميد ازينان نشكفد هيچ * اگر خارِ دلِ خود كم نهى به به گِردِ بيدِ بىبر چند گردى ؟ * غرض سايه است هم سروِ سهى به